دست های بریده
يكشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۲، ۰۸:۲۶ ق.ظ
بنام خالق عشق
سوره ی مسد
ابولهب مرد ثروتمند مکه بود. از راه ربا خواری و نزول خواری ثروت زیادی به دست آورده بود. خانه بزرگ و باشکوهی داشت. غلامان و کنیزان فراوانی به فرمانش بودند.
او و همسرش، « ام جمیل» هر روز، آمدن و رفتن پیامبر را زیر نظر داشتند. ابولهب در کوچه ها به دنبال پیامبر راه می افتاد. هرگاه پیامبر با کسی گفت و گو می کرد، زود خودش را آنجا می رساند و با صدای بلند می گفت: «او دروغ می گوید! او پیامبر نیست. به سخنانش گوش ندهید. حرف هایش را باور نکنید!».
پیامبر همه اینها را می دید، می شنید و صبر می کرد.
ام جمیل هم بیکار نمی ماند. به بیابان می رفت. در میان بوته ها می گشت. تیزترین خارها را جدا می کرد. با ریسمانی از لیف خرما می بست. به گردن می انداخت و با خود به شهر می آورد و هنگام شب در راه می ریخت؛ همان راهی که پیامبر از آنجا به خانه اش باز می گشت.
بعضی از خارها به پای پیامبر فرو می رفت و پیامبر با پای مجروح به خانه می رسید. سوزش خارها را احساس می کرد. خارها را از پای در می آورد و برای هدایت آنها دعا می کرد.
مردم حرف های پیامبر را می شنیدند و دسته دسته ایمان می آوردند؛اما عده ای که ابولهب هم با آنها بود،با او دشمن شدند. آنها دوست داشتند هر کاری که می خواهند بکنند. غلامان و خدمتکاران را شکنجه دهند، آدم ها را خرید و فروش کنند. دخترها را زنده به گور کنند. وقتی به کسی پول قرض می دهند، چند برابر آن را پس بگیرند. هر روز که می گذشت تعداد زیادی از غلامان و بردگان به پیامبر ایمان می آوردند و دیگر از فرمان های اربابان شان اطاعت نمی کردند. خدا را عبادت می کردند و بت های چوبی و سنگی را دور می انداختند. همه این کارها ابولهب را خشمگین می کرد.
یک روز ابولهب از خانه بیرون آمد. کسی نمی دانست چه فکری در سر دارد؛ اما نزدیکان او می دانستند که او برای آزار دادن پیامبر نقشه تازه ای کشیده است.
ابولهب نمی دانست که خدا فکرهای او را می داند. او نمی دانست خداوند پیامبرش را چقدر دوست دارد. وقت آن بود که خداوند سزای کارهای ابولهب را بدهد.
آن روز مردم در مغازه ها و خانه ها ایستاده بودند. کوچه ها و راه ها شلوغ تر از همیشه بود. مردم چیزهایی را با یکدیگر می گفتند. عده ای هم می شنیدند و سر تکان می دادند؛ انگار همه منتظر حادثه ای بزرگ بودند؛ اما ابولهب از همه چیز بی خبر بود. آرام آرام خود را به مردم رساند و نزدیک آنها ایستاد. با آمدنش همه ساکت شدند. انگار می خواستند چیزی را از او پنهان کنند. یکدفعه از میان جمعیت صدایی برخاست. مردی با صدای بلند، سخنانی را خواند که برای ابولهب تازگی داشت. سخنانی را که فرشته وحی بر پیامبر نازل کرده بود.
بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرِّحمِ
تَبَّت یَدَا أبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ(1) مَا أغنَی عَنهُ مَالُهُ وَ مَا کَسَبَ(2) سَیَصلَی نَاراً ذَاتَ لَهَبٍ(3) وَامرَاتُهُ حَمَّالَهُ الحَطَبِ(4) فِی جِیدِهَا حَبلٌ مِّن مَّسَدٍ(5)
معنای سوره
1. بریده باد دستان ابولهب، بریده باد! 2. مال و ثروت او، سرمایه و سودهای او در جهان دیگر به درد او نمی خورد (او را از رفتن به آتش دوزخ باز نمی دارد.) 3. به زودی او در آتش در می آید، آتشی که زبانه می کشد و شعله هایش بالا می رود. 4. همسرش هم (به دنبال او به آتش درمی آید). 5. او که برگردنش ریسمانی آویخته و خارها را به گردن می کشد.
ناگهان خون در صورت ابولهب دوید. رگ های گردنش باد کرد و از خشم خواست فریاد بکشد. دیگر نتوانست آنجا بماند. او دیگر نمی توانست در مکه بماند. هر جا می رفت حس می کرد حتی کودکان و غلامان سوره مسد را می خوانند و به او وعده آتش می دهند.
درس های سوره
تا با آدم های خوب دست دوستی و همکاری بدهیم.
تا دست محبت و نوازش بر سر یتیمان بکشیم.
تا با نوشتن خوبی ها، مردم را به خوبی ها دعوت کنیم.
تا با دست و بازویمان کار کنیم و از درآمد و سودمان به کسانی که توان کار کردن ندارند کمک کنیم.
مردان و زنانی که با دستانشان این کارها را کنند به بهشت خواهند رسید و نتیجه کارهای خوبشان را در این دنیا و آن دنیا خواهند دید. اما اگر مرد و زنی (مثل ابولهب و همسرش) از دستان خود درست استفاده نکنند، از مردم فقیر دستگیری نکنند، ثروت و سودشان را در راه های بد مصرف کنند... مورد نفرین خداوند قرار می گیرند. ثروت و سرمایه شان هم هر چقدر زیاد باشد نمی تواند آنها را از مرگ و افتادن در آتش نجات دهد.
اینها، بخشی از درس هایی است که ما از سوره ی مسد می گیریم.
دوباره سوره را بخوان. ببین آیا درس های دیگری می توانی از این سوره بگیری؟
سرود سوره
ثروتش بسیار و سودش بی شمار
همسرش در معرکه آتش بیار
توی باغ زندگی یک گل نکاشت
صرف باطل کرد هر ثروت که داشت
گل نداد و بوته ای چون خار شد
خارها آتش شد و بسیار شد
عاقبت در آتش سوزان فتاد
همسر و ثروت به او سودی نداد
رفته بودی کاش در راهی درست
سوره «تبت یدا» نفرین به توست
هر دو دستانت ز تن بادا جدا
چون جدا کردی خودت را از خدا
/ج/نویسنده:مرتضی دانشمند
۹۲/۱۱/۱۳